از شمارۀ

یاد آنچه از یاد برده‌ایم

زیست‌نگاریiconزیست‌نگاریicon

هنرِ عبور؛ در ستایشِ فراموشیِ آگاهانه

نویسنده: فاطمه آذری

زمان مطالعه:4 دقیقه

هنرِ عبور؛ در ستایشِ فراموشیِ آگاهانه

هنرِ عبور؛ در ستایشِ فراموشیِ آگاهانه

«خودکارم نیست... تو برداشتی!» هنوز هم یادم هست که دوستم، همان هم‌کلاسی دوران دبستان، این جمله را گفت و بعد در جمع فریاد زد: «تو دزدی!» شاید خودکارش چند دقیقه بعد پیدا شد، اما آن یک کلمه هیچ‌وقت در من گم نشد.

بزرگ‌تر شدم. دوستانم بیشتر شدند، روابط اجتماعی‌ام گسترده‌تر شد، سرکار رفتم و آدم‌های تازه‌ای وارد زندگی‌ام شدند، اما کم‌کم فهمیدم قرار نیست خاطره‌های قدیمی جایشان را به خاطره‌های جدید بدهند؛ فقط کنار هم ردیف می‌شوند. سوءتفاهم‌هایی که دوستی‌ها را تمام کردند، رابطه‌هایی که دیگر امیدی به ادامه‌شان نبود و شغل‌هایی که ناچار شدم رهایشان کنم، فقط به همان فهرست قدیمی اضافه شدند. اصلا می‌شود خاطرات تلخ گذشته را فراموش کرد؟

گاهی چیزی خودش کم‌رنگ می‌شود و از یاد می‌رود؛ گاهی هم ما تصمیم می‌گیریم دیگر به آن برنگردیم. خیال می‌کردم خیلی از آن خاطره‌ها را فراموش کرده‌ام، اما حالا می‌بینم هر کدامشان گوشه‌ای از ذهنم خانه‌ای برای خود ساخته‌اند. کافی است بوی خاصی، آهنگی یا حتی یک جمله از جایی سر برسد تا چراغ یکی از همان خانه‌ها روشن شود و دوباره روبه‌رویم بنشیند. مثل همین حالا که دارم این سطرها را می‌نویسم.

خیلی وقت‌ها از آدم‌ها فاصله گرفته‌ام تا فراموششان کنم. راه‌های ارتباطی را بسته‌ام تا هیچ نشانه‌ای یادآور آن خاطره‌ها نباشد. اما مگر اتاق تاریک ذهنم دروازه‌ای دارد که بتوانم جلوی ورود و خروج خاطره‌ها را بگیرم؟ این اتاق تاریک تنها جایی است که انسان می‌تواند بدون ترس و واهمه به هر آنچه می‌خواهد فکر کند؛ حتی به چیزهایی که برچسب «فراموش‌شده» خورده‌اند.

یک وقت چیزی را فراموش می‌کنیم چون ذهنمان دیگر توان نگه داشتنش را ندارد؛ یک وقت هم تصمیم می‌گیریم چیزی را فراموش کنیم، نه چون از یادمان رفته، بلکه چون می‌خواهیم از آن عبور کنیم. این دو شبیه هم به نظر می‌رسند، اما فاصله‌شان به اندازه‌ی فاصله‌ی فراموشی و رهایی است. برای همین حیف است همان واژه‌ای را که برای پاک‌شدن طبیعی خاطره‌ها به کار می‌بریم، برای این تلاش آگاهانه هم استفاده کنیم. شاید آنچه ما فراموشی آگاهانه می‌نامیم، در واقع فراموشی نباشد؛ شاید شکل دیگری از مواجهه با گذشته باشد — چیزی شبیه به عبور.

عبور معنای فراموشی نمی‌دهد. هنوز هم آن کلمه در من هست؛ هنوز هم دعوای سختی که ده سال پیش با خواهرم داشتم در ذهنم می‌چرخد. هنوز هم اولین هدیه ای که از پدرم گرفتم را به یاد دارم. آن خاطرات بخشی از من‌اند و تکه‌ای از هویت امروزم از دل همان تجربه‌ها شکل گرفته است. اما می‌توانم از آن‌ها عبور کنم.

آدمی فقط وقتی می‌خواهد از زخمی عبور کند، که هنوز به فردایی بهتر باور دارد. کسی که امیدش را از دست داده باشد، دیگر نیازی به عبور ندارد؛ او کنار زخمش خانه می‌سازد. اما کسی که هنوز راهی پیش روی خود می‌بیند، ناچار است بخشی از گذشته را زمین بگذارد تا بتواند حرکت کند. شاید عبور یعنی همین؛ اینکه گذشته را انکار نکنی، اما اجازه ندهی تمام آینده‌ات را اشغال کند.

مسئله این نیست که گذشته را فراموش کنیم. گذشته، چه بخواهیم چه نخواهیم، بخشی از ما باقی می‌ماند. مسئله این است که نگذاریم گذشته تنها روایت زندگی ما باشد. بعضی خاطرات برای ماندن آمده‌اند، اما قرار نیست تمام عمر در همان اتاق کنارشان بنشینیم.

اگر تک‌تک وجودم را بشکافند، پر است از خاطره‌هایی که روزی فکر می‌کردم نابودم می‌کنند؛  اما امروز فقط بخشی از داستان زندگی‌ام هستند. دنیا هیچ‌وقت برای ایستادن کنار زخم‌های ما صبر نمی‌کند. شاید هنر زندگی همین باشد؛ بگذاریم خاطره‌ها در ذهنمان بمانند، اما دیگر ساکن خانه‌ای که برای خود ساخته‌اند نشویم.

 از میان فلاکتی تهی، سرد و تیره

 باید خاموش باشیم و خاموش حرکت کنیم

 به‌سوی شور و حرارتی دیگر

 برای پیوندی بیشتر و ارتباطی عمیق‌تر[1]

 

[1] James Hollis

فاطمه آذری
فاطمه آذری

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.